روزای قشنگی دارم سپری میکنم دست محبت خدا رو خیلی تو لحظه هام حس میکنم...

تازگیا یه چی متوجه شدم و اونم اینه که هیچ اتفاقی بی حکمت نیست خیلی وقتا یه سری اتفاقات میفتن ه ظاهرا خیلی تلخن اما وقتی به بطن ماجرا فکر میکنی میبینی خدا چه قدر میخواستت...خدا جون شکرت....

یه زمانی من سال ۹۱ بدترین سال زندگیم اسم گذاری کردم اما الان میخوام بگم ۹۱ پر بود از خدا...چون همه اون طوفان ها برای این بود که من به ساحل برسم و طعم قشنگ زندگی الان بچشم...

جدا میگم الان که فکر میکنم میبینم سال ۹۱ خدا خیلی کمکم کرد گرچه من دیر معنای حکمتشو فهمیدم و یک سال با خودم کلنجار میرفتم و به زمین و زمان لعنت میفرستادم اما الان میفهمم که خدا چه قدر منو دوست داشته و داره و خواهد داشت...مگه نه خدا جونم؟؟؟؟

جدیدا با خدا حال میکنم مثلا میگم خدایا اگه خیلی دوسم داری الان تا شب یه رز سرخ ببینم باور کنین میبینم و بعد میگم خدا جون منم دست دارم

مثلا گاز قطع میشه میگم خدا جون الان من میرم پای گاز و کبریت میزنم انقد نگه میدارم تا گاز بیاد اگه میخوای دستم بسوزه بزار گاز قطع بمونه چون من کبریتو خاموش نمیکنم...بعد در کمال ناباوری میبینم که گاز میاد

و خیلی چیزای دیگه...البته همه اینا با شکر گذاری عمیق و قلبی به خدای عزیزم گفته میشه...

خدایا عاشقتم و میدونم که عاشقمی و بهترینا رو برام میخوای....