اندر حوالات احوالاتم
برنامه های زیادی برای زندگیم دارم...یه برنامه ۵ ساله پر پیمون...که باید تا ۵ سال دیگه به اون چیزای که میخوام حتمابرسم...همه رو مکتوب کردم تو یه دفتر و و اولویت بندی کردم....خیلی ذهنم درگیرشونه...گاهی وقتا که میخوام بخوابم یهو یاد برنامه هام میفتم و تا چند ساعت خوابم نمیبره و یه استرس عجیب میگیرم...اما بعدش به خودم دلداری میدمو و به یاد خدا میفتم...به یاد تک تک نعمتهاش...به خلقت خودم فکر میکنم...خدایی که تونسته انقدر خوب باشه و تو تک تک لحظه هام دستمو بگیره حتما مابقی راهم دستمو میگیره...راجب یکی از برنامه هام تا حدودی با مامان بابام حرف زدم اما اونا فکر میکنن برای من در حد یه شوخیه اما انقدر من پیگیر این قضیه م که حد نداره...دعا کنین![]()

عاشق مناظر کوه های الپم...خوش به حال هایدی![]()
یه بار با بچه ها رفته بودیم بیرون...پام پیچ خورد با زانو افتادم همون لحظه بدون اینکه بلند شم مثل فرفره گردنمو فقط میچرخوندم ببینم کسی اون دور و بر نیست منو ببینه...دیدم دوستام دارن بهم میخندن...بهناز میگفت حسنا قطع عضو هم بشه براش مهم نیست فقط کسی نبینش...کلا تا یه مدت ادای اون روزمو در میاوردن....خیلی باحال بود کل شلوارم خاکی شده بود و زانومم به شدت درد میکرد و من فقط به فکر حفظ ابرو بودم
اما الان به این نتیجه رسیدم بها دادن به خودت و ارزشهات و علایقتو سلامتیت از هر چیزی تو دنیا با ارزش تره
خدایا به خاطر سلامتیم شکرت![]()
![]()
مهربان خدای دنیا سپاسگذارم که به همه لحظاتم عاشقانه نگاه میکنی.