ماه رمضون
موقع افطار که هوا تقریبا تاریک میشد اذان پخش میکردن و خدا میدونه چه حس و حال عجیبی بود....و چه قدر اون لحظه ها رو من برای دعا دوست دارم...حس میکنم خدا تو قلبمه و میگه چی مخوای؟؟؟چی میخوای؟؟؟و من میگفتم خدایا ارامش به قلبم برگردون....خدایا مچکرم
گاهی تا ۱۲ شب دانشگاه بودیم و من همین که میرسیدم خوابگاه غش میکردم .منو بهناز تو یک اتاق بودیم و طاهره و نسرین تو یه اتاق دیگه! در واقع ما قاچاقی اونجا بودیم چون کلا اتاقای مربوط به طرح ضیافت اون ساختمون بود ولی ما چون وسایلمون این ور بود دو دسته شدیم که پیش وسایل باشیم...این اتاق فقط وسیله اشپزی داشتیم و وسایل خواب پیش نسرین و طارهره بود...یه پتو به عنوان تشک استفاده میکردیم و پتو و بالشتامونم یواشکی اوردیم که بهمون گیر ندن!
ساعت ۳تا ۴ سحری میاوردن و مسولای خوابگاه معمولا ساعت سه و نیم بیدار میشدن من و بهناز برای اینکه کسی نبینه این ساختمونیم مجبور بودیم ساعت ۳ بیدار بشیم و بریم سحریمون بگیریمو بخوریم و بعدش از فرط خستگی خوابمون میبرد....چند بار گوشیمو تنظیم کردم که برای نماز صبح بیدار بشم اما خاموشش میکردم میخوابیدم...کلا ماه رمضون نماز صبمون قضا شد...خدا ببخشه![]()
صبا هم یهو ساعت ۸.۴۵ دقیقه با صدای جیغ نسرین که می اومد در اتاق و میگفت:وایییییییییی هنوز خوابین؟بیدار شین الان غیبت میخوریم بدو بدو حاضر میشدیم و میرفتیم دانشگاه
ماه رمضون خیلی خوبی بود...از طرح که برمیگشتیم بهناز شروع میکرد ادای اساتیدو در میاورد...یعنی من موندم این بچه چه طور انقد قشنگ ادا در میاره....میگم بهناز تو کلا نگاه میکنی ببینی اونا چه کارایی میکنن؟یعنی تا طرز نگاه کردناشون...راه رفتناشون ... و حتی سرتکون دادناشون این بچه از بر بود
گاهی هوس اب طالبی میکردم و میرفتیم در پاتوق (قاچاقی در مغازه رو باز میکرد طوری که کسی نبینه ...خوب گیر میدادن..همیشه نیمه بسته بود) میگفتم ببخشید من اب طالبی میخوام البته باید ببرم زیادم میخوااااااام....اون طفلک هم میرفت یه بطری بزرگ از این یک و نیم لیتریا میاورد که برام توش اب طالبی بریزه...بعد میگفتم ببخشید این تمیزه...میگفت اره بخدا و دوباره جلوی خودم میشستش! چه قدر خوش میگذشت...روزمو با اب طالبی باز میکردم....
شب قدر...یادش بخیر رادیو ی گوشیو روشن کرده بودیمو زیارت جوشن کبیر گوش میدادیم...هر کس تو حال و هوای خودش بود...یکی نماز میخوند...یکی ذکر میگفت...یکی دعا میخوند...و همه از هم التماس دعا داشتن
ماه رمضون پارسال در کنار بچه هایی که قلبشون با خدا بود قشنگ ترین ماه رمضونم شد
.
ماه رمضون ...قشنگ ترین ماه خدا....ماهی که خدا صدای بنده هاشو میشنوه و اشکاشون پاک میکنه...ماهی که فقط خودتی و خدا...ماهی که خدا دستاشو باز کرده و میگه بنده کوچکم از خدای بزرگت چی میخوای؟؟؟....ماهی که عطر خدا تو همه لحظات پیچیده...ماه رمضونتون مبارک
بیاین ماه رمضون امسال عمیق تر نفس بکشیم حتما خدا رو استشمام میکنین![]()
مهربان خدای دنیا سپاسگذارم که به همه لحظاتم عاشقانه نگاه میکنی.