تو جمع شیش هفت نفره ی ما تنها کسی که از اول عینکی نبود و خدا روشکر تا اخرم همین جوری موند پریسا بود...کلا هممون چشامون ضعیف بود و عینک لازم...و تنها کسی هم که عینک میزاشت نیلوفر بود چون چشاش فکر کنم ۳ بود البته بعد یه مدت لیزیک کرد و از شر عینک خلاص شد...خلاصه هیچ کدوم از ما عینک نمیزاشت...چون جای عینک بعد یه مدت میمونه و چشمهای ادم گود میفته ...

منو بهناز جفتمون چشامون به یه اندازه ضعیف بود و هر بار میرفتیم بیرون (به جز دانشگاه که من لنز طبی میزاشتم)در بقیه موارد با چشمهای که همه چیو درهم برهم و قیافه ادمها هم تا یه متری مثل یه یه تیکه مقوای صاف بدون هیچ گونه اثری از چشم و لب و دهان دیده میشد

این تاری دید خیلی از مواقع باعث خنده ما و ناراحتی دیگران میشد:

یه بار دوتایی رفتیم بیرون بساط جمعه بازار پهن بود . یه اقایی بساطشو روی یه مقوای یک متری پهن کرده و وسایل جانبی موبایلو میفروخت  منو بهناز یه سر اون مقوا وایساده بودیمو داشتیم نگاه میکردیم و دوتا خانومم کنار ما وایساده بودن اون سرشو داشتن خرید میکردن...که من یهو گفتم واییی بهناز نگاه اون جورابای رنگی رنگی و به اون طرف مقوا اشاره کردم که خانوما وایساده بودن ...نگاه چه قد رنگاشون بامزه س...یهو خانومه چند ثانیه نگام کرد و بعد چند ثانیه نگاه اون به قول خودم جورابای رنگی رنگی...چند بار همین حرکتو تکرار کرد بعد بهناز گفت نه بابا جوراب نیستن از این حوله کوچیکاس تاشون کرده رو هم...یعنی خانومه که کنار من وایساده بود کم کم داشت به خودش شک میکرد صد دفعه زیر چشمی نگامون کرد شایدم با خودش فکر میکرده ما شیرین عقلیم....خلاصه  اونا خریدشونو کردن و رفتن...و ما رفتیم ببینیم چیه؟؟؟؟اون لحظه قیافمون دیدنی بود .... نه جوراب بود نه حوله !!!! اونا قاب موبایل بود....یعنی ما یه ثانیه به این فکر نکردیم حوله و جوراب تو بساط  وسایل موبایل چی میکنه؟؟؟؟نه خداییش چرا فکر نکردیم؟؟؟

.

.

یه بار صبح بیدار شدم و نزدیک ده دوازده بار پریسا رو صدا کردم که پری بیدار شو دیره...ولی چون خودم کار داشتم نمیتونستم برم کنار تختش بیدارش کنم...فقط از دور صداش میکردم...بعد ۵ دقیقه میگه حسنااااااااا من ۵ دقیقس دارم نگات میکنم هی چشامم گشاد میکنم تا تو ببینی بعد هی زل میزنی بهم میگی بیدار شوو؟؟؟

.

.

 

بهناز بهم میگفت حسنا تو دانشگاه هر کیو دیدی اشناس بزن بهم تا سلام علیک کنم...خوب گفتم من تو دانشگاه به خاطر تخته مجبور بودم لنز بزارم...بهنازم تو کلاس فقط عینک میزاشت...خلاصه من از کنار هر کی رد میشدم میگفتم بهنازززززز فلانی حواست باشه....خیلی وقتا هم من با هر کی سلام علیک میکردم بهنازم میکرد میگفت گففتم نکنه اشنا باشه و برنجه حالا مثلا اصلا اون طرفو نمیشناخت...اخه یکی دو نفر سر همین قضیه از بهناز رنجیده بودن فکر کردن بهناز عمدا خودشو به ندیدن زده خو درد ادمو نمیدونن خووووو

.

.

یعنی تو خوابگاه من روزی هزار بار میرفتم  از بچه ها عذر خواهی میکردمو میگفتم ببخشید سلام علیک کردی ندیدم من چشام ضعیفه...اخه وقتی با سر سلام علیک میکنن نمیبینم...باید حتما صداشون بشنوم...تازه اگه از فاصله دور هم با صدای بلند سلام بدن اول زیر چشمی نگاه میکنم ببینم کسی دورو برم نباشه  که منظورشون با اون باشه بعد جواب میدم....البته دیگه خیلیا رو از فیزیکشون تشخیص میدادم...چند بار پیش اومده بود بچه ها داشتن با موبایل حرف میزدن و هندزفری گذاشته بودن و منم به خیالم داره با من حرف میزنه....اصلا ندیدم سیم هندزفریشو....منم نشستم سلام علیک در حد تیم ملی باهاش کردم بعد اومده جلو دیدم نه میشناسمش نه با من بوده....یعنی تا این حد....

.

.

انقد از این اتفاقات افتاده که اگه بگم خودش یه کتاب میشه


به بهناز میگفتم بهناز بیا عصای سفید بگیریم تا خیلی از رفتارامون توجیه بشه

فقط چشام یک و نیمه...اما بازم زیاده دلم میخواد عمل کنم یه کم میترسم

دخترخیالاتی (صدیقه جان) ممنونم به خاطر یاد اوری قشنگت ...تا همیشه تو ذهنم میمونه ممنون

 

 

.