کولر...شاید یه عذاب
نمیشه حرفی هم بزنم چون فکر کنم من غیر عادیم و معمولش اینه ادم تو تابستون احساس گرما کنه....جدیدا هم که ماه رمضون شده صبا ساعت ۴ مادر میاد تق کولرو دوباره روشن میکنه و دقیقا هر بار این ساعت روشن میکنه چند تا مورچه بالدار از دریچه کولر میاد تو اتاقم....یعنی من میشینم سحرا مورچه گیری...تا امروز هیچ صدام درنیومد تا امروز مادرمو صدا کردمو و گفتم بیا این مورچه ها رو بگیر و کلی هم غر غر کردم که دیگه حدااقل سحرا کولرو روشن نکنین...مادرم یکیشو گرفت و یکیش موند...هرچی کردم نشد پیدا کنم و با هزار ترس و لرز خوابیدم و هربار موهام میریخت تو صورتم پا میشدم مینشستم ب فکر میکردم مورچه س بعد میدیدم اشتباه کردمو دوباره میخوابیدم...کلا سخرا خیلی بد خواب میشم....
اگه از من باشه میگم هیچ در و پنجره ای باز نکنیم کولر هم اصلا برای خونه نمیزارم....برای خودمون بشینیم تو گرما..
من دقیقا این مشکل تو خوابگاه داشتم من به شدت گرمایی هستم یعنی توی گرما هم با سویشرت مینشستم و نسرین و طاهره هم به شدت سرمایی و همیشه غر میزدن که حسنا تو مارو میکشی اخرش.
نسرین میگفت حسنا رو بزاریم تو تنور هم بازم میلرزه...
تو خوابگاه هر دوتا اتاق که کنار همند کلید کولرشون یکیه بعد اتاق کناری ما چند تا دختر فوق العاده هیکلی بودن به همین خاطر بهشون میگفتیم بچه غولا. تازه متمایزشونم میکردیم بچه غول نازه بچه غول خشنه بچه غول کوچولو.بقیشونم فاقد اسم بودن....خلاصه من علاوه بر اینکه با دوستام سر گرما مشکل داشتم با اون اتاقم مشکل داشتم...یکسره میرفتم کولرو خاموش میکردمو میگفتم سرمااااااا خوردیم خواهشا کسی روشنش نکنه و بدو بدو میرفتم تو اتاقم اخه هممون از اون بچه غولا میترسیدیم...:|
بعد دو دقیقه بعد یکی از اونا می اومد روشن میکرد میگفت خانوما هوا گرمه نبینم کسی خاموشش کنه و میرفتن تو اتاقشون و در اتاقم باز میزاشتن که ببینن کی میره سمتش که خاموشش کنه حالا مگه کسی جرات داشت؟؟
یه روز دیگه واقعا کلافه شدم به دوستام گفتم بیاین با هم بریم در اتاقشون و این قضیه رو مسالمت امیز حل کنیم....این جوری اگه همه با هم باشیم نمیتونن بخورنمون و زنده میمونیم...خلاصه رفتیم در اتاقشون و راجبش حرف زدیم قرار شد دو ساعت خاموش باشه دو ساعت روشن....تازه اصلا هم ادم خور نبودن و کلی هم با مهربونی باهامون حرف زدن......:)
نوشتن از گذشته و غرق شدن تو خاطراتم حس خوبی بهم میده....انگار دارم همه اون لحظات دوباره تجربه میکنم...لحظاتی که شاید دیگه برنگرده....خوشحالم که خاطراتمو میخونین
مهربان خدای دنیا سپاسگذارم که به همه لحظاتم عاشقانه نگاه میکنی.