از مهمونیای خونواده بابام خوشم نمیاد....نه اینکه دوسشون نداشته باشم ...نه!!! اتفاقا وقتی بعد مدتها میبینمشون!!! کلی ذوق میکنم اما یه اخلاق بد دارن....خیلی دماغشون میکنن تو زندگی ادم...

دختر عموم وقتی میبینم یهو میاد پیشم میشنیه و بی مقدمه شروع میکنه...خوب چه خبر؟؟؟سلامتی....و بعد شروع میکنه....راستی حسنا فلان قضیه چی شد؟؟؟ منم جوابشو میدم .

خوب اون یکی قضیه چی؟؟؟چرا اینجوری شد؟؟؟؟منم هی سعی میکنم سر بالا جوابشون بدم...اخه من  نهایتا شما رو سالی دو بار اونم یک ساعت ببینم دیگه لزومی نداره انقد همه چی براتون بریزم رو دایره....

تا معدلمم میپرسن....اینکه هر ترم چند واحد پاس میکردی...ببعد میرن سراغ دوستام...میگن عکس دوستاتو نشونمون میدی؟؟؟منم نشون میدم و بعد میشینن از نظر قیافه رتبه بندیشون میکنن و تازه عیبم میزارن روشون من به شدت روی دوستام و عزیزام و کسایی که دوست دارم تعصب دارم کسی بهشون حرف بزنه اتیش میگیرم بعد اینا.......

بعد که میبینن سوالی نمونده میرن سراغ  خونداده مامانم

حسنا عکس زن پسرخالتو نشونمون میدی؟؟؟؟بعد میبینش یه کمی زل میزنه بهش میگه وایییییی چقد مذهبیه....میگم اره محمد خودشم خیلی مذهبیه.....میگه اره بهم میان

اینکه چند تا خواهر برادرن دختره چی کاره س...چه طور پیداش کردن و .... همه رو میپرسه و بعد میره سراغ دختر خاله م.....خوب عکس شوهر اونم نشونمون بده....وای چه ارایشگاهی رفته؟؟؟؟

میگم عروس .....!!! میگه اااااااا. و یه نیشخند میزنه....میخوام بگم اااااا و زهرمار... اخه خودشم موقع عروسیش رفته بود همون ارایشگاه اما از زن عموم تو عروسی میپرسیدیم کجا رفته میگفت نمیدونم

 

که بعد از دهن یکی از اقوام داماد در رفته بود....خو مثلا اینا این قضیه به این سادگیو مخفی میکنن بعد میان تا  وضعیت مالی دختر خاله منم میپرسن....تا قیمت لباسش ...تا اینکه  مادرشوهرش چه طور باهاش تا میکنه؟؟؟؟بعد سوالاش که تموم شد سریع میره پیش عزیزش!!!!...حرکتش واقعا زشته

 

بعد نوبت مامانشه.....داره باهات حرف میزنه اما با یه چشش  سر تا پاتو ور انداز میکنه....اخ که چقد بدم از این حرکت میاد....بعد میگه میشه ببینم جنس لباست چیه؟؟؟تستش میکنه و میگه از کجا خریدی؟؟؟؟؟ منم بهشون میگم ....من که کلا سوال نمیپرسم بدم میاد اما اگه از خودشون بپرسین مثلا فلان لباس از کجا گرفتی میگه یادم نیست....بخدا راست میگم

بعد نوبت عمه هام میشه.....کلی سوال ازت میپرسن...بعد که دیگه میبینن تخلیه اطلاعاتی کردن همچین تو بغلشون فشارت میدن کسی ندونه میگه  خدا چقد این عمه عاشقه.....

یعنی وقتی میرم مهمونیاشون کلافه میشم از بس باید لبخند تصنعی بزنم.....لپام درد میگیره....امتحان کنین یه دوساعت الکی لبخند بزنین ببینین چه عذابیه


اما خونواده مامانم اینجوری نیستن....انقد خوب و مهربونن...انقد پشت همند....بی دعوت و بی بهانه بهم سر میزنن...هر جمعه همه دور هم جمع میشیم...البته قبلنا همه می اومدن الان دیگه همه سرشون شلوغه اما بازم خوهر برادرا هر جمعه جای همیشگی دور هم جمع میشن....

وقتی یکی مشکل داره بقیه براش میدون....اما خوانواده بابام فقط میگن اگه کاری بود بهمون بگین

هر کی هر چی داره میزاره تو طبق اخلاص....اگه یه جورابم خریده باشن میان میگن....کلا عاشقشونم بخدا....دور هم بهشون خوش میگذره اما اون طرف فقط با حرص نگاه هم میکنن....و این بدترین  قسمت زندگیه

پ.ن:

 

 این ماه رمضونی توفیق اجباری نصیبم شد و یه دو سه باری روی ماه خونواده بابامو دیدم......اونم به خاطر اینکه برادر شوهر عمه م فوت شده بود دیگه همه باید دعوتشون  میکردن.....دیگه شد مهمونی بازی.....موندم این رسم و رسوما چیه واقعا؟؟؟؟