وقتی برای یه مدت طولانی دور از خونه با کسایی که هم سن و سال خودتن و ارزوها و هدفاشون رنگ و بوی ارزوهای تو رو میده زندگی میکنی یه خورده زندگی کردن تو خونه برات سخت میشه .... اینو میتونین از همه کسایی که تجربه خوابگاه داشتن بپرسین...اونجا همه بی هیچ ابایی از ارزوهاشون حرف میزنن....و همه ما هم کامل درک میکنیم چی میگن و همه برای هم همدردهای خوبین...

یاد شوخیا و شیطنتهامون که میفتم غصه دار میشم....بهناز بهم مسیج زده حسنا تروخدا به هیچی جز درس فکر نکن بزار دوباره تو یه شهر دیگه با هم خاطرات قشنگی بسازیم...گریه م میگیره...برای همه اون لحظاتی که مثل باد گذشت... خیلی وقتا میشینم گذشته مو ورق میزنم روزای خوب خوابگاهو...

من  صبا زودتر از بقیه بیدار میشدم و انقد می اومدم میرفتم و سیله برمیداشتم همه رو عاجز میکردم و معمولا هم بچه ها یه چشم و ابرویی برام  نازک میکردن و منم با یه لبخند سر و ته قضیه رو هم می اوردم و چون تو اتاق بیشتر با بهناز صمیمی بودم میرفتم سراغ بهناز و لبه تختش مینشستمو اذیتش میکردم...یه بار ناخونام اروم میکشیدم رو صورتش تا حالت راه رفتن سوسک رو صورتش براش تجسم شه یه بار پلکشو میکشیدم....در مرحله اخر هم بالشتو پتوش میکشیدم میگفتم بهناز بیدار شو دیگه من حوصله م سر رفته....اونم با چشای نیمه باز و قرمز مثل مجسمه مینشیت رو به روم  و فقط بدون هیچ حرفی یکی دو دقیقه با عصبانیت زیاد نگام میکرد

تو اتاق و در برخوردم با بهناز (برخلاف همه جا که خیلی جدی ام) خیلی شوخی میکردیم....یه روز  صبح که خیلی اذیتش کردم بیدار شد یهو رفت سمت کیف کوچیکی که وسط اتاق اناداخته بودم و داخلش پر بود وسیله زیبشو محکم بست و دستاشو حالت ساعد زدن تو والیبال رو هم گذاشت و شروع کرد کیفمو مثل توپ بالا انداخت...هی گفتم  بهناز الان وسیله هام میشکنه گفت خوبه تو  دیوونه م کردی صبح؟؟؟؟ بزار بشکنه...بعد یه چند دقیقه در کیفمو باز کرد  دیدم یکی از وسیله هام خورد و خاکشیر شده....و بعد نگام کرد گفت اخی دلم خنک شد یکی از وسیله هات شکست...همون روز اتفاقا داشت برمیگشت همدان(زادگاهش) وقتی رسید خونه مسیج زد: فقط خواستم بگم  دلت خنک بشه دو تا از وسایلم(که مشابه وسیله من بودن و با هم خریده بودیم) خورد شده...

منم مسیج زدم....حالا بگو  فیلم کلید اسرار دروغه!!!!!

.

.

خلاصه روزای خیلی خوبی با هم داشتیم...همه بچه ها تند تند مسیج میزنن کاش یه روز از اون روزای خوب برگرده...اما....همه ما میدونیم که محاله....فقط خاطره هاش مونده...فقط

 

اگه میگم خوابگاه فقط و فقط به خاطر دور هم بودناو لحظات خوبیه که با هم داشتیم وگرنه خونه خیلی خیلی خیلی بهتر و راحت تر از خوابگاس....اما دلــــــه دیگه....تــــــنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ میشه


امروز اخرین روز ماه مبارک رمضان...انشالله که تونسته باشیم بندگی کنیم....

خوشحالم ...خیلی خوشحال .... که چشمهایی هستن که منو اینجا میخونن و درک میکنن...من تا اخر عمرم سپاسگذار چشمهایی هستم که منو میخونن و درک میکنن....

خدا رو شکر مادرانه تمام شد....من با رعنا و مریم  خیلی قشنگ همزاد پنداری میکردم...حالم با این فیلم خوب نبود...خدا رو شکر تموم شد...یعنی  هر کدومشون یه قسمت از زندگی منو  بازی کردن...به جز قسمت اخرش ....

راستی یادتونه گفتم من تمرینات شکر گذاری انجام میدم؟؟؟دیروز که حاج اقا محمدی در برنامه عمو پورنگ راجب شکر گذاری  خدا گفتن یادم افتاد چند وقتیه از اوضاع و احوالم نگفتم:

نتیجه ش فوق العاده س بخدا....معجزه پشت معجزه.... انشالله پست بعدی راجبش توضیح میدم

عـــــــید فطـــــــــــــــر مبــــــــارک