امسال خدا رو شکر سال خیلی خوبی بود و البته هست...به امید خدا  چهارشنبه عروسی دخترخالمه و حدود سه هفته بعد عقد برادرشه و اخر شهریور هم عروسی دوستم نیلوفر....اووووو یادم رفت ۵ شهریور هم تولد زهراس دیگه

چهارشنبه عروسی کسیه که پا به پای هم و کنار هم بزرگ شدیم...از وقتی یادمه من خونه اونا بودم و باهاشون بزرگ شدم.هر بار میرفتم خونه شون فقط ساعت اول با هم اشتی بودیم بعدش جنگ جهانی شروع میشد...من قهر میکردم میرفتم مینشستم پیش خواهرش...دوباره یک ساعت بعد اشتی میکردیم....لامصب خیلی جر میزدوقتی لی لی بازی میکردیم پاش میرفت رو خط  یهو یه کلکی میزد که نسوزه....یا اسم شهرت بازی میکردیم میرفت به بهانه اب خوردن از مامانش سوال میپرسید...یا مثلا اون موقع سوباسا پخش میکرد من و سمیرا و محمد و ژاله (خواهر برادرش)با هم مینشستیم نگاه کردن...اون میگفت من طرفدار سوباسام...منم میگفتم منم طرفدارشم...یعنی خون به پا میکرد میگفت تو حق نداری طرفدار سوباسا باشی....یادش بخیر 

دعواهامون فقط مال دوران ابتدایی بود...بعدش مثل دو قلو بودیم...یعنی تو خونه هم دست همو میگرفتیم خاله هام به شوخی میگفتن گم نشین یه وقتی انقد محکم دستو همو چسبیدین....

..همه خاطرات کودکی نوجوانی و جوانی من در کنار همین دخترخاله دوست داشتنی و عزیزمه که فقط ۶ ماه از من بزرگتره...تو فامیل ما معمولا همه جفتن....سارا و ژاله منو سمیرا و و..... هیچ وقت نمیفهمیدم  چرا وقتی ژاله ازدواج کرد سارا گریه میکرد و بعد ترش که سارا رفت خونه بخت ژاله چشمهاش تر شد....

اما الان میفهمم ... وقتی سمیرا رو توی لباس عروس تجسم میکنم بین اون همه ادم ناخواداگاه چشام از ذوق پر اشک میشه....شما نمیدونین چه لذتی داره وقتی همبازی دوران کودکیت و بالاتر از اون همراز و همراه زندگیت داره  یه زندگی جدید شروع میکنه چقد لذت داره...بخدا وصف شدنی نیست...نه ژاله نه سارا هیچ کدوم نتونستن تو مراسم عروسی وقتی عروس و داماد داخل سالن میشن اشک شوقشون مخفی کنن و حالا من که از اونا احساساتی ترم ...میدونم با چشمهای پر از اشک به استقبالش میرم....

فردا جهاز برونشه...زنگ زده دعوت کرده...میگم بزرگ شدی دیگه  میخنده....البته من برای بار چندم دارم میرم خونشو ببینم ....مدام میگفت حسنا بیا خونه مو ببین...بیا فلان چیزو خریدم....بیا اینو ببین...

خدا کنه جور بشه عروسی نیلوفر هم که همدانه بتونم برم...بهناز از دو ماه قبل ذوق مرگ شده هی میگه اخ جون از یک هفته قبل میاین خونه ما....خدا کنه جور بشه برم