ما کلا تو اتاق یه برنامه داشتیم هر چند وقت یه بار همدیگرو نقد میکردیم(باید بگم واقعا به ذور از هر کینه و ناراحتی قبلی و تاکید هم میکردیم مسائل شخصی داخلش نکنین*این منتقدان سینما بیان از ما یادبگیرن یه نقد میزنن هر چی عقده از کودکی داشتن تو نقده سر باز میکنه*) اولش نرم جلو میرفتیم بعد کم کم شروع میکردیم تا جایی که دیگه طرف از زندگی و خودش و حیات دنیوی و ابدی سیر میشد

نقدی که بهناز همیشه به من میزد این بود که تو ادمی هستی که تا کسی بهت نزدیک نشه و محبت نکنه نزدیکش نمیشی و این باعث میشه همیشه تنها بمونی. .اولش که این حرفو زد کمی جا خوردم گفتم اما من دوستای خوبی دارم بهناز...گفت اگه برگردی به گذشته میبینی همه ما برای دوستی پیش قدم بودیم...فکر که کردم دیدم راست میگه من وقتی گرمی از اونها دیدم خودم خیلی راغب شدم دوستیمو تا جان در بدن دارم ادامه بدم و از هیچی مایه نزارم..و گفتو چون همه انرژیتو خرج میکنی اگه از طرف هر کدومشون یه بی مهری ببینی میشکنی..

.بهناز راست میگه من هیچ وقت نشده سر حرف با کسی باز کنم .... همیشه وقتی جایی نشسته باشم یه غریبه کنارم بشینه فورا هندزفریمو درمیارم و تو گوشم میزارم با صدای بلند اهنگ گوش میدم که نکنه باهام حرف بزنه...حتی گاهی وقتا وقتی کسی باهام حرف میزنه و حوصله ندارم جوابشو بدم فقط سرمو تکون میدمو یه لبخند میزنم...مثلا یکی نشسته کنارم میگه وای وای هوا چه گرمه....من به نشانه تایید سرمو تکون میدم تا دم حرف ببره...نمیدونم چرا اصلا نمیتونم با غریبه ها ارتباط خوبی برقرار کنم..**(نه منزویم نه مغرور)...فقط دلم میخواد صبح تا شب با کسایی که میشناسمو دوسشون دارم و قلبا باورشون دارم حرف بزنم.....امیدوارم بتونم این اخلاقم کنار بزارم...گاهی با خودم میگم شایدم اخلاق خوبیه...نمیدونم واقعا!!!!


از مزایــــــــــــــــــــــــــــای نت :

چند وقت پیش دو تا بستنی با طعم *شکلات تلخ و پرتقال *خریدم (از اسمش خوشم اومد)یکیشو تا نصفه خوردم انداختم دور از بس بد مزه بود حس میکردم گل تو دهنمه...زهرام اومد خونه گفتم بستنی گرفتم اما بد مزه اس اگه خواستی بخور اگرم نه بنداز بره... دو قاشق خوردو گذاشتش تو یخچال ...

فرداش رفتم ببینم چی داریم هله هوله بخورم فقط همون بستنی دهنی زهرا بود...گفتم بابا بزار دو قاشق بخورم از هیچی بهتره...گذااشتم بیرون کمی از حالت یخ زدگی در بیاد بعدش بخورم...ساعت ۵.۳۰ گذاشتمش بیرون اومدم پای نت دیدم بهناز آنه تا نزدیک ساعت ۸ با هم حرف زدیم...یهو تشنه م شد رفتم اب بخورم دیدم وایییییییی بستنی اب شده...یه قاشق زدم توش ببینم چه مزه ایی شده...خیلییییییییییی عالی شده بود...مثل شکلات تلخ اب شده....خوشم اومد ....گفتم بازم برم بخرم بزارم اب بشه بعد بخورمش....منم از این به بعد تصمیم گرفتم از اون بستنیا بخرم بزارم اب بشه بعد بخورم....

۲)دیشب عروسی سمیرا به خوبی و خوشی برگزار شد و جاتون خالی خیلی خوش گذشت