قم...مشهد
که بابا ناراحت شد و گفت زیارت امام رضا اومدن لیاقت میخواد....منم خیلی از این حرف بابام ناراحت شدم گفتم حالا که این طوره دیگه هیچ وقت مشهد نمیام...و این طوری شد که سال ۹۰ و ۹۱ سه تایی و بدون من رفتن مشهد دقیقا هم زمانی برای رفتن انتخاب میکردن که من دانشگاه باشم
حالا دیروز مادرم اومده میگه:بابات گفت بهت بگم اگه دوست داری بیای مشهد تا برات بلیط بگیرم؟؟؟
منم دیدم بابا رو انداخته گفتم زشته بگم نه نمیام....گفتم باشه بگیره(البته خدایی دلم برای حرم تنگ شده چند وقت پیش یه تیکه از حرمو نشون داد دلم هوایی شد به خصوص برای نماز مغرب و عشا که حال و هوای معنوی خاصی پیدا میکنه و حس میکنی خدا مستقیم داره تو چشات نگاه میکنه و قلبتو قلقلک میده )
مادرم گفت چیه تو رودربایسی گیر کردی؟؟؟گفتم نه رودربایسیم چیه دیگه!!!((فکر کن من با خونوادم رودربایسی دارم))
بعد گفتم راستی زمانش کیه؟؟؟گفت نیمه دوم شهریور...کلا طوری میریم تولد امام رضا اونجا باشیم...شایدم ۲۵ تا ۲۸ ام...که آه از نهادم بلند شد...اخه ۲۸ عروسی نیلوفره...اینجوری همه حواسم اونجاست پیش دوستامو عروسی نیلوفر...گفتم تروخدا بندازینش قبل ۲۸ ام...دیگه مادرم گفت ببینیم چی میشه به بهنازم زنگ زدم گفتم اومدنم رو هواس...اونم کلی غر غر کردو حالش گرفته شد...خدا کنه جور بشه...انقد دلم میخواد برم عروسی نیلوفر که حد نداره....دوست دارم لحظه هایی که دوستام و عزیزام چشاشون از عشق و موفقیت برق میزنه کنارشون باشم
.
من عاشق امام رضام...هر بار میرم تو حرم بغض میکنم و مدام لبامو گاز میگیرم که اشکم سرازیر نشه اما دلم میخواد زیارت دلی باشه و ادم هر موقع که دلش خواست پره پابوس...اینجوری انگار داریم یه وظیفه انجام میدیم که داخلش هیچ عشقی نیست...اما بابام نظرش این نیست
برای قم هم عرض کنم خدمتتون فکر کنم ۴-۵ سال پیش بود تهران بودیم داشتیم برمیگشتیم که بابا گفت از قم بریم و یه زیارتی بکنیم...حدودا ساعت ۱ ظهر بود رسیدیم...من که این همه تحمل گرما دارم تو ماشین از شدت گرما گریه افتادم ...تا این حد گرم بود...بعد ماشین بابا نزدیک حرم پارک کرد یه مسیر کوتاه تا حرم پیاده رفتیم حس میکردم الان پوست بدنم جدا میشه انقد افتابش داغ بود....بعد که اومدیم بابا گفت بریم تو قم نهار بخوریم گفتم بابا حاضرم تا کرمانشاه لب به غذا نزنم فقط از این شهر برو....
اون روز قسم خوردم تا زنده م نرم قم...حالا هر بار بابا میگه از مسیر قم بریم تهران قسمش میدم که نریم...![]()
***چند شب بعد هم خواب دیدم خواستم برم حرم حضرت معصومه...اما ایشون روشونو از من برگردوند قربون حضرت معصومه برم اما واقعا اذیت شدم***
به خاطر ماه رمضون باشگاهمو کنار گذاشتم(گفتم میمیرم) الان دوباره دارم میرم...البته باشگامم عوض کردم شنبه رفتم دیدم مربیش یه دختره تقریبا هم سن و ساله منه... به محض دیدنم گفتم تو دبیرستان فلان جا بودی گفتم اره...خلاصه به این نتیجه رسید من همکلاس خواهرش بودم...گفتم اسم خواهرتون چیه.؟...گفت لیلا....منم گفتم وای جدی؟؟؟ حتما سلام بهش برسونین...الان دو روزه دارم فکر میکنم لیلا کیه واقعا؟؟؟؟ گفتم حالا بگم نمیشناسم میخوره تو ذوقش
مهربان خدای دنیا سپاسگذارم که به همه لحظاتم عاشقانه نگاه میکنی.