نظافت؟؟؟شوخی میکنی؟؟؟
دوباره زنگ میزدم خیلی گشنه م تروخدا اگه فلان غذا هست اونو گرم کن....باشه...دوباره زنگ میزدم ببین این غذا باهاش ماست میچسبه تروخدا برو بوفه براش ماست بگیر....یعنی کسی که اون روز مسوول غذا بود دیوونه میشد از دست من...بعدش که غذا رو میخوردیم سفره رو جمع میکردیمو و همه بشقاب و قاشقا رو هول میدادیم یه گوشه به امید خدا برای خودشون خوش باشن
دیگه کسی که مسوول غذا بوده خوش به حالش بود چون مسولیت شستن ظرفا به عهده اون نبود...نمیشستیم نمیشستیم نمیشستیمممم تا زمانی که حتی یه قاشق چای خوری تمیز هم برای غذا خوردن نداشتیم تا جایی که گاهی دیگه با ملاقه اب میخوردیم...اگه اونم کثیف بود پارچ اب در میاوردیم به فاصله چند سانتی از دهنمون میگرفتیم اب میخوردیم و من همیشه با این مدل اب خوردن تا مرز خفگی میرفتم و کل لباسام خیس میشد و بعدش دیگه خیلی حرصم میگرفت حتی اگه نوبت منم نبود میرفتم ظرفا رو میسشتم
((البته خیلی وقتا بسیج همگانی میدادیماااا و سریع اتاق تمیز میکردیم))
یه چند بارم من هنر نمایی کردم...بعله...غذامون تموم شده بود فقط گوشت خام داشتیم...گفتم من مرغ درست میکنم ... یه مرغایی درست کردم که تو گینس ثبت بشه به خاطر بهناز مجبور بودیم پیازو قلمبه بندازیم توش که ریز نشه تو غذا و حالشو بهم بزنه بعدش بندازیمش اشغال....مرغ میاوردم باید از پاهاتم برای تیکه کردنش استفاده میکردی...بعد در قابلمه رو که باز میکردی یه مرغ سفید و بی رنگ و رو با یه پیاز گنده برات دست تکون میدادن بدون یه قطره اب....طفلکیا بچه ها با زور اب و دوغ و این جور چیزا تا اخرش میخوردن و به به میکردن الکییییییییی
البته دیگه راه افتادم....چون علاقه داشتم به اشپزی هر بار غذا نداشتیم من پیش قدم میشدم برای درست کردن غذا و پریسا هم چون کامل اشپزی بلد بود بهم میگفت چیکار کنم....ولی کلا دورانی بود برای خودش.....موقع نهار و شام تو خوابگاه فقط بوی سوخته از اشپزخونه می اومد و این فقط مختص ما نبود مختص همه بچه های خوابگاه بود....
مهربان خدای دنیا سپاسگذارم که به همه لحظاتم عاشقانه نگاه میکنی.