خیلی کم پیش میومد که تو خوابگاه غذا درست کنیم چون معمولا ۱۰ روز یک بار برمیگشتیم خونه و هر کسی دو سه جور غذا که از قبل فریزریش کرده بودیم با خودش میاورد تازه همونشم خیلی وقتا یا میسوخت و ته سوختشو در میاوردیم  دوباره میریختیم تو یه قابلمه دیگه تا غذا دوباره گرم بشه یا اینکه در بهترین حالت اب غذا به طور کامل چیده میشد....یعنی اکثر مواقع خورشتامون خشک خشک بود عین کویر لوت...معمولا با صدای بچه های دیگه که تو اشپزخونه بودن و داد میزدن غذای کیه داره میسوزه خودمون سریع میرسوندیم...گرم حرف زدن میشدیم یادمون میرفت.تا حدود دو هفته ایی غذا دااشتیم و باید غذا رو گرم میکردیم و معمولا هرکی خوابگاه بود غذا رو اماده میکرد تا بچه ها از دانشگاه میان و خسته و کوفته بشینن پای سفره...لذت بخش ترین قسمت ماجرا اونجا بود می اومدی میدیدی همه چی سر سفره اماده س و تو فقط باید بشینی نوش جان کنی...من خودم تا کلاسم تموم میشد زنگ میزدم: یادت نره غذا بزاری...باشه بابا داره گرم میشه

دوباره زنگ میزدم خیلی گشنه م تروخدا اگه فلان غذا  هست اونو گرم کن....باشه...دوباره  زنگ میزدم ببین این غذا باهاش ماست میچسبه تروخدا برو بوفه براش ماست بگیر....یعنی کسی که اون روز مسوول غذا بود دیوونه میشد از دست من...بعدش که غذا رو میخوردیم سفره رو جمع میکردیمو و همه بشقاب و قاشقا رو هول میدادیم یه گوشه به امید خدا برای خودشون خوش باشن دیگه کسی که مسوول غذا بوده خوش به حالش بود چون مسولیت شستن ظرفا به عهده اون نبود...نمیشستیم نمیشستیم نمیشستیمممم تا زمانی که حتی یه قاشق چای خوری تمیز هم برای غذا خوردن نداشتیم تا جایی که گاهی دیگه با ملاقه اب میخوردیم...اگه اونم کثیف بود پارچ اب در میاوردیم به فاصله چند سانتی از دهنمون میگرفتیم اب میخوردیم و من همیشه با این مدل اب خوردن تا مرز خفگی میرفتم و کل لباسام خیس میشد و بعدش دیگه خیلی حرصم میگرفت حتی اگه نوبت منم نبود میرفتم ظرفا رو میسشتم

38903094418664427625.jpg">نمایی از ان روزها...69158175075565194748.jpg

((البته خیلی وقتا بسیج همگانی میدادیماااا و سریع اتاق تمیز میکردیم))

یه چند بارم من هنر نمایی کردم...بعله...غذامون تموم شده بود فقط گوشت خام داشتیم...گفتم من مرغ درست میکنم ... یه مرغایی درست کردم که تو گینس ثبت بشه به خاطر بهناز مجبور بودیم پیازو قلمبه بندازیم توش که ریز نشه تو غذا و حالشو بهم بزنه بعدش بندازیمش اشغال....مرغ میاوردم باید از پاهاتم برای تیکه کردنش استفاده میکردی...بعد در قابلمه رو که باز میکردی یه مرغ سفید و بی رنگ و رو با یه پیاز گنده برات دست تکون میدادن بدون یه قطره اب....طفلکیا بچه ها با زور اب و دوغ و این جور چیزا تا اخرش میخوردن و به به میکردن الکییییییییی

البته دیگه راه افتادم....چون علاقه داشتم به اشپزی هر بار غذا نداشتیم من پیش قدم میشدم برای درست کردن غذا و پریسا هم چون کامل اشپزی بلد بود بهم میگفت چیکار کنم....ولی کلا دورانی بود برای خودش.....موقع نهار و شام تو خوابگاه فقط بوی سوخته از اشپزخونه می اومد و این فقط مختص ما نبود مختص همه بچه های خوابگاه بود....