اول از همه بگم فردا عروسی پسرخاله م محمده(داداش سمیرا همون که دو هفته پیش عروسیش بود) ولی فقط باید همو نگاه کنیمو و بخندیم. چون از دیلینگ دیلینگ خبری نیست...چون عروس خانوم و اقا داماد فوق العاده مذهبین.همیشه یکی از دخترخاله هام وقتی به محمد میرسید به شوخی میگفت:محمد اخرش باید بریم قم بشینیم در حوزه یه دختر برات انتخاب کنیم....اینجوری براتون بگم که نماز صبحشو فقط تو مسجد نمیخونه اونم چون خاله م گفته بود ناراحت میشم تو دل شب بری بیرون....خلاصه دنیا قروقرو قر چرخید و این داداش ما هم دقیقا رفت یه دخترخانوم که تو حوزه درس خونده رو گرفت تا اون حده که میتونه مرجع تقلید خودش باشه....یعنی به هیچ عنوان عروسی نمیره.(برای عروسی سمیرا هم فقط خونوادش اومدن خودش نیومد)...حتی وقتی جشنی چیزی باشه اهنگ بزارن میره تو اتاقولی خیلی گله خدایی دوسش دارم

*ارشد قبول نشدم...البته میدونستم قبول نمیشم اما بازم ضد حال بود یعنی وقتی کارناممو دیدم یه لحظه به خودم شک کردم این رشته رو خونده باشم فقط هم چند تا از دوستامو خونوادم میدونن ارشد شرکت کردم گفتم اگه قبول شدم بگم...البته تکمیل ظرفیتم شرکت میکنم ولی به پدرومادرم نمیگم الکی امیدوار بشن ببینم چی میشه!!!پارسال دو بار تکمیل ظرفیت گرفتن...فکر کن!!! از بس کار نیست دیگه همه رو میفرستن دنبال درس خوندن....مادرمم از وقتی جواب ارشد اومد تا شب ناراحت بود هی میگم مادر من که گفتم قبول نمیشم میگه نه هر کی بگی قبول شده اما تو چرا نشدی؟؟؟تو زندگیت برات مهم نیست...اصلا معلوم نیست برای اینده ت چه نقشه ایی داری و کلی از این حرفا که منم دیگه کامل بهم ریختم...من همیشه عاشق رشته های هنری و اینا بودم همون موقع اول دبیرستان به بابا گفتم بزار برم هنر گفت نه برو یه رشته ایی به درد خودت و جامعه ت بخوره...(الان من انقد برای جامعه م مفیدم هی تند تند از این ازمایشگاه ها رنگ میزنن دعوت به کار میکنن من قبول نمیکنم) من همیشه عاشق فیلم نامه نویسی بودم...طراحی لباسم خیلی دوست دارم....اما رشته خودمو اصلا...باورتون نمیشه وقتی کتاب دستم میگیرم انگار فوشم میدین....از همه ازمایشگاه هاش چندشم میشه....بهناز میگه ارشد تغییر رشته بده...مادرم میگه نه همینو بخون خدااااااا((حقیقتش میدونین چیه من اصلا برای درس خوندن پشتکار ندارم))

*ارامبخش ترین جای دنیا خونه مامان بزرگم ایناس...باورتون نمیشه من اونجا ساعت ده شب انگار بهم قرص خواب داده باشی بیهوش میشم....یعنی تا خود صبح به یه پهلو میخوابم حتی این ور اون ورم نمیشم....خواب هم نمیبینم حتی خواب خوب....نمیدونم چرا انقد خواب اونجا بهم میچسبه....اینجا مادرم اینا صبا ساعت ۵ بیدار میشن برای نماز منم دیگه چون خوابم سبکه بیدار میشم...بعد فرشته درونم میگه پاشو برو نمازتو بخون شیطانم میگه نه بگیر بخواب اب بزنی صورتت سرت درد میگیره تو که همیشه قضاشو میخونی الان پاشی بد خواب میشی....تجربه ثابت کرده به جز ماه رمضونا در بقیه موارد شیطان حرفش به کرسی میشینه...بعد نمازشونم دوباره ساعت ۷ بیدار میشن صبونه میخورن و اماده میشن برای رفتن به سرکار...دیگه منم از ۷ همیشه بیدارم...اما خونه مامان بزرگ اینا انقد ارومه....مادربزرگم طفلک همیشه تو تاریکی نمازشو میخونه اروم و بی سر وصدا...تازه وقتی از خواب بیدار میشم هی بهم میگه برو بخواب تو جوونی باید زیاد بخوابی....

*الان حدود دو ساله استخرو کامل کنار گذاشتم...یکم بد دل شدم .... یه سری بیماریای پوستی ایجاد میکنه و یه سری از مسائل دیگه که خوشم نمیاد برم....به تنها کلاسی که علاقه دارم برم ارایشگریه که اونم بابام زیاد خوشش نمیاد!!! حالا انگار من میخوام برم ارایشگاه بزنم....بابام یه سری تعصاب خاص داره....البته اگه بدونه من دوست دارم برم هیچی نمیگه اما خودم عذاب وجدان میگیرم.... خیلی دوست دارم برم اسب سواری....به جز دو سه بار کنار ساحل دیگه سوار نشدم اما فکر میکنم خیلی توپ باشه....دبیرستان که بودم یکی از دوستام میرفت خیلی تعریف میکرد اما چند بار بدجور خورده بود زمین....من که میدونم بابا اینم قبول نمیکنه میگه خطر داره


سفر مشهدمون کنسل شد...بابام براش یه سفر کاری پیش اومد مجبور شد تنها بره مشهد ما هم دیگه نرفتیم من به یه نتیجه رسیدم....تا زمانی که قلبا زیارت نخوای طلبیده نمیشی

من ادم حساسیم...سریع دلم میشکنه...اما خیلی زودم از یادم میره یه تمرین هست برای ارامش فکر و رسیدن سریع به ارزوها که میگه باید هر کی بهتون بدی کرده ببخشید...اما من هیچ وقت نشده به مدت طولانی از کسی ازرده باشم...خودم عاشق این اخلاقمم...یعنی اگه یه اخلاق خوب داشته باشم همینه