خانوادگی
مادرم برای رفتن به همدان و جش نیلوفر راضی شده اما بابام پاشو کرده تو یه کفش که چه معنی داره دختر تنها بره عروسی اونم شهر غریب؟؟؟حالا قراره شب بهناز زنگ بزنه بابام
بابا میگه اگه خونوادگی بوود با کمال میل قبول میکردم...
تو این جور مواقع دلم به اندازه دنیا برای دختر میسوزه....میسوزه چون از خیلی نعمتها مخرومه...مثلا چون دختره نمیتونه شبا بره بیرون و تو دل شب قدم بزنه...فکر کن از چه نعمتی محرومه(حالا خونواده های دیگه رو نمیدونم اما خونواده ها ی ما همه سنتی ن و بابای منم مذهبی اصلا این چیزا براش قابل هضم نیست و البته با این جامعه خوشگلیم که ما داریم بابامم اگه بسیار لارج تشریف داشتن (در این موارد)ادم خودش جرات نمیکنه تو روز روشنشم باید هزار تا ایت الکرسی بخونی
)...خوش به حال پسرا...هر جا بخوان برن فقط کافی پشت کفششون بکشن بالا و یا خدا به امید تو...بخدا میخوام برم خونه دوستام بابام باید تا جد بزرگشم بشناسه تا اجازه بده....من موندم چطور برای درس خوندن اجازه دادن برم شهر غریب بدون کوچیکترین مخالفتی...اما اسم تفریح که میاد بابام میگه فقط با خانواده!!!! الانم اگه مثلا ارشد سیستان و بلوچستان قبول بشم بازم مخالفتی نداره اما ....
فعلا منو بهناز درگیریم که چه طور بابامو راضی کنیم *بخدا ابروم رفت خو زشته دیگه بهناز دو سه بار اومده کرمانشاه الان با خودش چی فکر میکنه!!! *انقد اعصابم داغونه....همه دوستام اماده رفتن شدن من هی نگاه میکنم به دهن بابام شاید بعله رو بگه....
با اعتماد به نفس زیادیم همه رو با هم هماهنگ کردم و خودمم تعیین کردم کادوی عروسی چه کنیمو از ای جورر حرفا حالا بابا دستمو گذاشته تو پوست گردو
**
یکی از خاله هام چند روز مهمونمون بود یعنی موندم چطور الان در سلامت کامل به سر میبرم.![]()
..از بس این خاله نصیحت میکنه...صبا از ۷.۳۰ جفتمون بیدار میشدیم بخدا تا ۱۲ شب برام حرف میزد....منم فقط میگفتم اره خاله باشه حتما ...اره درست میگی....یعنی از مدل موهام تا لباسام تا رنگایی که استفاده میکنم تا نحوه ورزش کردنم تو باشگاه بهم گفته....هزار بارم تا الان گفته تو عروسی سمیرا خوب نشده بودی...
کله ت شده بود اندازه پرتقال بعد دست میکرد داخل موهام و میگفت اینجوری بود بهتر بود....منم میگفتم باشه برای مراسم بعد انشالله...(من که از مدلش خوشم اومد شمام که میدونین خودم خوشم بیاد کافیه
) سمیرا روز اول زنگ زد گفتم خاله اینجاست گفت یه چند تا قرص اعصاب بخور فشارت نره بالا بیفتی رو دست مامان بابات
وای وای شبا که دیگه دیوونم میکردخاله تو اتاق من میخوابید حدودای ساعت یک و دو شب اروم اروم میومد سمت پنجره منم سریع بیدار میشدم (من کنار پنجره م)میگفتم خاله بخواب میبندم و بهش میگفتم صدام کنه کافیه نمیخواد خودش بیدار بشه...بعد یک ساعت بعد دوباره بیدار میشد و میگفت گرمه دوباره همون دیالوگا بینمون رد و بدل میشد دیگه باراخر صدام میکرد حسنا پنجره رو ببند....بعدشم میگفت خاله جان چرا انقد خوابت سبکه؟؟؟حالا مثلا انتظار داشت بشینم یه ساعت راجب سبک بودن خوابم توضیح بدم...منم میگفتم ارثیه خاله...و میخوابیدم...
((خاله وقتایی که خونه خودشونه صبا ساعت ۷.۳۰ -۸ شروع میکنه به همه زنگ میزنه اول شروع میکنه به خواهر زاده ها زنگ زدن و نصیحتهای روزو بهشون میکنه که کلا تو این بیست و اندی سال هنوز یک مورد به نصایح خاله اضافه نشده هنوز هموناس که بود بعد به خاله ها راه و چاهو نشون میده بعد خیالش راحت شد میشینه سر زندگی خودش کاراشو راحت انجام میده باور کنین بعضی وقتا دیگه تلفنو جواب نمیدم خو ادم کله صبح حوصله نصیحت نداره بقران)
) با همه این اوصاف خیلی دوسش دارم.(کلا من خاله هامو خیلی دوست دارم).به قول همین خاله م ما هم خونیم هیچ وقت نمیتونیم به هم پشت کنیم...ایا من با عمه های عزیز هم خون نیستم؟؟؟..انقد این خاله برای همه دل میسوزونه که حد نداره ولی ما بی جنبه ایم و درک نمیکنیم ...![]()
**
اگه زمانی دختر داشته باشم حتما باید یا متولد خرداد باشه یا فروردین...چون این ادمها خیلی مغرورن و بی احساس...خسته شدم از بس تو کیفم دستمال کاغذی نگه داشتم که نکنه کسی چیزی تعریف کنه و من اشکم سرازیر بشه البته همه جا نمیزنم زیر گریه هی تند تند اگه اب جلو دستم باشه اب میخورم یا به بهانه چیزی بلند میشم تغییر مکان میدم تا کسی نگه چه احساساتیه!!! باورتون میشه گاهی به سنگ بودن متهم میشم؟؟؟؟ چه خوبه ادم بتونه جلوی کسی راحت گریه کنه...کسی که مثل خودت باشه !!!و عمیقا درکت کنه...باورتون نمیشه کوچیکترین صحنه مسخره ای هم تو تلویزیون نشون بده من بغضم میگیره...مثلا پسره از باباش عذر خواهی میکنه من پامیشم میرم تو اشپزخونه اب میخورم...(خیلی داغونم نه؟؟؟؟)
مهربان خدای دنیا سپاسگذارم که به همه لحظاتم عاشقانه نگاه میکنی.