همدان
پنج شنبه صبح با ساحل و پریسا رفتیم همدان خونه بهناز اینا تا همین ۳-۴ ساعت پیش (از ۵شنبه تا دوشنبه)که دیگه برگشتم خونه![]()
شب جمعه هم که عروسی نیلوفر بود...حس عجیبی بود وقتی داخل سالن شدیم....ساحل اولین نفر از دور نیلو رو دید و بهمون گفت الهیییی نیلوفر ...حالا من دلم همین جوری ضعف میرفت برای اینکه زودتر ببینمش این دختر ساده دل و خوش ذاتو...بی حد نیلوفر خوش قلبه...* وقتی دیدمش یاد مهنوش دوستم افتادم که نوشته بود:بهترین لذت وقتیه که بهترین دوستتو توی لباس عروس ببینی....دیگه جاتون خالی دوستان دوران دانشجویی نیلوفر خانوم حسابی دور و برش بودن و اون شب براش قشنگ کردن
الهیییییی نیلوفر انقد ذوق کرده بود هی تند تند ازمون تشکر میکرد اخه کسی همچین دورش نبود...واقعا راست میگن دوست یه چیز دیگه س!!!
جمعه هم ساحل برگشت کرمانشاه که بره اصفهان(ارشد اصفهان قبول شده) و دیگه من و پریسا موندیم و یه دنیا خاطره...اون چند روزا برنامه عمو پورنگ از اونجا میدیدم بچه ها رو مجبور میکردم بشینن فاصله ده سانتی تلویزیون و میگفتم وقتی عمو پورنگ شعر میخونه ذوق کنین...حالا خودم هی حواسم به پشت سرم بود مامان اینای بهناز نیان بگن این دخترا پ برای چی انقد دارن ذوق میکنن!! اون موقع خواب بودن ...البته یهو مامانش اومد گفت اخییی حسنا بهناز گفته عمو پورنگو میبینی اونم نشست باهامون نگاه کردن....بعد برنامه هم برنامه های خودمونو داشتیم . خوش میکذروندیم...یه روز رفتیم بوعلی ساعت ۷.۵ بود مسوولش برگشت گفت بازدید تا ساعت ۶ ...بهناز گفت دوستام از کرمانشاه اومدن اجازه بدین حداقل چند تا عکس بگیریم بعد گفت وای وای کرمانشاهیا همه پهلوانن و یه چرت دیگه هم گفت...بهنازم برگشت گفت اگه اینا اونجورین شما همدانیا هم با زبون سر میبرین و یه اقای دیگه اونجا بود گفت هر جا رفتین بگین ما از فلان!!!؟؟؟؟ شهر اومدیم بهنازم گفت چرا؟؟اونا خوب پول میدن دهنتونو میبندن...منم دستشو کشیدم گفتم بیخیال بهناز من از همدانیا زیاد شنیدم....(بهناز اصالتا همدانی نیست.**انقد که بهناز روی ما و شهرمون غیرت داره خودمون نداریم...عشق همینه دیگه..) واقعا موندم سطح فرهنگ و دید مردم کشورمون چرا انقد کوتاهه که وقتی میخوان حرفی بزنن بدون اینکه فکر کنن میپرونن....یعنی واقعا یه ذره با خودشون فکر نمیکنن هر جا هم خوب داره هم بد؟؟؟اینم یه مورد دیگه از اون بی فرهنگیاس ها....بیخیال
**والا من هر جای دنیا هم برم با لهجه ی خودم حرف میزنم و به اصالت و خونواده و فرهنگ خودم واقعا افتخار میکنم...اگه لهجه داشتن امل بودن و بی فرهنگ بودن بزار بهم بگن امل برام مهم نیست...مهم اینه خودم ذات خودمو و خونوادمو میشناسم و همین برام کافیه**
شبا هم طبق روال همیشه تا نزدیکای صبح مینشستیم حرف زدن و فیلم دیدن و منم مثل همیشه وسط فیلم دیدن خوابم میبرد....سفر با دوستان و تجدید خاطره حال خوبی بهم میده انگار یه نیروی دوباره گرفتم...به اندازه همه این چند ماهی که از دوستام به خصوص بهناز دور بودم شاد شدم و خندیدم...خاطرات خوابگاهو هر روز مرور میکردیم و میخندیدیم...بهنازم شب اخر اومد پیشم قسمم داد که بخونم برای ارشد تا یه شهر دیگه ترجیحا شمال (بهناز اول برای شمال راضی نبود انقد براش گفتم و رویا پردازی کردم که اونم عاشقش شد)قبول شیم....و با هم باشیم...خواستم بیام بغضم گرفته بود اما به این فکر کردم شاید مهر تولد بگیرم کرمانشاه بچه ها رو خونه خودمون جمع کنم دوباره...فکر دیدن دوباره دوستام ارومم میکنه(دعا کنین اینم جور بشه و دوباره دور هم جمع بشیم)
اما یه ضد حال خوردیم همه عکسامون تا این لحظه از تو دوربینم مخو شده....نمیدونم چرا اینجوری شده....یعنی فوق العاده ناراحتم...خدا کنه درست بشه و عکسا برگردن....
خلاصه خیلی خوش گذشت و واقعا رو عمرمون حساب نشد...انشالله جمعمون همیشه پایدار باشه و دلمون همیشه خوش![]()
مهربان خدای دنیا سپاسگذارم که به همه لحظاتم عاشقانه نگاه میکنی.