این جمعه ها که میگذرد
نهارام هر جمعه مادرم طبق ذائقه ییکی غذا درست میکنه...و همیشه همه صداشون در میاد که این غذا چیه(وقتی نوبت غذای منه(؟؟؟من ماکارونی دوست دارم و مرغ سرخ شده و بابامو زهرا جفتشو دوست ندارنوووبابام میگه ماکارونی تو دل خمیر میشه و هیچ معلوم نیست چیه....مرغ سرخ شده هم خشکه از گلوایین نمیره...حالا بابام ابگوشت دوست داره و من نه....اما همه باید بخورن البته طفلک بابام وقتی مادرم غذا درست میکنه حرفی نمیزه اما مثلا دو رو روز بعد میگه این غذا درست نشه بهتره....مادرمم اون وسط ذائقشو با ذائقه ما تنظیم میکنه....اون روز سر سفره زهرا گفت ظرفا نوبت بابا و حسناس...مادرم میخندید میگفت من بابام تا حالا به عمرش اسکاج به چشم ندیده....بعضی وقتا مامان بزرگم نباشه و کسی خونشون نباشه و تنها باشه حتما یکی باید بره خونشون برای بابا بزرگم غذا گرم کنه و بهش بده....به عمرش تو خونه کار نکرده....به قول مادربزرگم مردای قدیم جبروت داشتن خخخخخ
بابامم میگه والا من تا حالا کار کردم خسته م....البته بعضی وقتا میبینه کسی حوصله نداره میشوره...خلاصه فیلم داریم سر ظرف شستن و این جور حرفا
گاهی وقتا یکیو دوست داری اونم خیلی زیاد .... گاهی وقتا وقتی یکی چیزی میگه از الف تا ی ماجرا رو میخونی اما نمیدونی چی باید بگی و بیشتر ترجیح میدی سکوت کنی و بازم منتظر میمونی .... بعضی وقتا یکیو انقد دوست داری که وقتی فکر کنی ازت ناراحت شده تا صبح خوابت نمیبره....گاهی وقتا ادما نمیدونن چه قد دوسشون داری و هر وز بارها و بارها خاطره خوبیهاشونو با خودت مروز میکنی با هر خوبیشون بی اغراق چشات پر اشک میشه..گاهی وقتا یکیو خیلی دوست داری و اون نمیدونه
مهربان خدای دنیا سپاسگذارم که به همه لحظاتم عاشقانه نگاه میکنی.