دردو دل
*شنبه به مادرم گفتم بخاری بزاریم دیگه این در حالیه که هنوزم ما کولر روشن میکنیم *گاهی البته* و زهرا هنوزم شبا پنجره باز میکنه و عکس العمل مادرم چپ چپ نگاه کرده بهم تا چند ثانیه و دست دادن (گلاب به روتون) حالت تهوع به زهرا بود....
*دلم برای جوونامون میسوزه ....تابستونا اگه ساعت ۷ به بعد میزدی بیرون و میرفتی خیابون نوبهار کرمانشاه که اون ساعت پاتوق همه جووناس دلت میخواست گریه کنی...کل بچه های دانشگامون اونجا بودن و علاف و بیکار سر خیابونا به دخترا تیکه مینداختن....جالب اینجاسست ما ها رو چون با مقنعه دیده بودن با روسری همچین نمیشناختن تیکشونو که مینداختن و بعد میدیدنمون اب میشدن...الان اینا باید سر کار باشن نه علاف تو خیابونا!!! بعد یه روز با ساحل بودم دیدم دوستای قدیمیم (که از راهنمایی با هم بودیم)که سنندج باهم قبول شدیم اما چون رشته مون یکی نبود و خوابگامونم جدا بود همو زیاد نمیدیدیم صدام کردن و بعد خوش و بش دوستم برگشت گفت از این به بعد جمعه ها میام دنبالت بریم طاقبستان قلیون بکشیم....گفتم بیخیال بابا مامانم قلیونیه یا بابام؟؟؟؟میگه میخوای بگی این همه مدت تو سنندج لب نزدی؟؟؟؟گفتم نه والا... حالا دیگه هی میگفت یه بار بکشی عاشقش میشی...گفتم خوشم نمیاد والا اولا حرکتش خیلی پسرونه س دوما خوشم نمیاد دیگه دهههههه
فکر کنم خورد تو حالشون نیومدن دنبالممممممممممم جمعه ها...![]()
مهربان خدای دنیا سپاسگذارم که به همه لحظاتم عاشقانه نگاه میکنی.