اصلا فکر نمیکردم روزی برسه که دوباره دلم هوایی بشه.در به در دنبال انگیزه ای برای زندگی کردن میگشتم و با خودم فکر کردم چه انگیزه ای بهتر از رفتن...اونجا میرم  پیشرفت میکنم.زندگی میکنم و کم کم زندگیمو سر و سامون میدم....سه ماه تابستون وقتمو گرفت...از این سایت به اون سایت...همه قوانینشو از بر شده بودم....شبا تا دو و سه توی تاریکی مطلق چشامو به سقف میدوختم به اینده که تو اون کشور زیبا برایخودم ساخته بودم فکر میکردم....حتی توی سایتها دنبال خونه یک نفره برای زندگی میگشتم....توی فیسبوک گروه هایی که متعلق به ایرانیهای مقیم اونجا بود و اد کرده بودم........یه روز گریه کردم.!!!..وقتی فهمیدم اون کشور اصلا ویزا نمیده و گرفتن ویزا به حدی سخته که خیلیا منصرف میشن

هر روز و هر شب عکساشو از تو نت سرچ میکردم و مثل دیوونه ها بهش زل میزدم و به زهرا میگفتم الان خونه من اونجاست....این کوچه کنار خونه م.این محل خریدمه....زهرا میگفت اخرش کارت به جاهای باریک میرسه...مادرم میگفت خوب میخوای بری اونجا چی کار؟؟؟

میگفتم بوتیک میزنم.....نا امید نگام میکرد و میگفت ....تروخدا شانس منه بچه های مردم میگن میخوام ادامه تحصیل بدم....خانوم میخواد بوتیک بزنه....

همه  اینا به خاطر این بود که فکر میکردم اونجا  زندگی خیلی رویاییه...فکر میکردم زندگی ایده ال اونجاست...گفتم برم زبانمو ادامه بدم....فکر میکردم بهشت که میگن اونجاست...فکر میکردم عشق اونجاست...فکر میکردم من اونجا معنا پیدا میکنم تا اینکه:

اومـــــدی تو زندگیــــــم....

از وقتی اومدی نظرم به همه چیز عوض شده....رویا تو وجودمه....عشق اینحا برام معنا میشه....

و من اینجا روی همین خاک با همین مردم و در کنار تو بارها به اسمان پرواز میکنم...و این اخر رویاست....


دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم به وسعت بی انتهایی تنگــــــــــــــــــــــــــــــــــه